تبليغاتX
سلام

سلام

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی وخدایی ... نروم جز به همان ره که توام راه نمایی

آنروز قرار بود از بیمارستان بیاید. مرد منتظر بود . آمد ولی بی سلام و خداحافظی رفت داخل خانه. حالا هر چند وقت یکبار مرد در خانه را می کوبد. او جوابی نمی دهد. مرد گریه می کند اما باز جوابی نمی شنود . 

 مرد با خود آرزو کرد کاش خانه پنجره ای داشت و او می توانست آن دنیا را ببیند.

+نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت12:7توسط سمانه اکبریان | |

امروز هوا طوفانی ست.

امروز من آفتابی می زنم.

امروز هوا سرد است.

امروز من تبی دارم شدید.

فردا آفتابی ست.

اما من فردا بیش از این حرف ها آفتابی خواهم ماند.

                               چون تو را دارم....

قلب و زندگی من تنها به تو تعلق دارد ای مهربانم...

                                ای خدای زیبا....

+نوشته شده در دوشنبه 1388/01/10ساعت16:34توسط سمانه اکبریان | |