آنروز قرار بود از بیمارستان بیاید. مرد منتظر بود . آمد ولی بی سلام و خداحافظی رفت داخل خانه. حالا هر چند وقت یکبار مرد در خانه را می کوبد. او جوابی نمی دهد. مرد گریه می کند اما باز جوابی نمی شنود .
مرد با خود آرزو کرد کاش خانه پنجره ای داشت و او می توانست آن دنیا را ببیند.
+نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت12:7توسط سمانه اکبریان |
|