تبليغاتX
سلام

سلام

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی وخدایی ... نروم جز به همان ره که توام راه نمایی

متاسفم از خاطره امروز

۲ سال از فوت فاطمه ومهناز عزیزم می گذره. می خواستم چیزی که تو دلم گذشته رو بنویسم اما حالا تصمیمم چیز دیگه ایه.

مهناز الگوی اخلاق و مهربونی بود. کسی که هیچ زمانی ناراحتی و غصشو به کسی نشون نمی داد.

فاطمه یه دختر پاک و دوست داشتنی که هیچ وقت دلم نمی خواست اون چهره زیبا و قامت بلندشو تو دل خاک ببینم.

اما افسوس که امروز سر مزارشون خیلی دلم گرفت.

جاشون خیلی خالیه. مخصوصا برای رضا.

 لازم بود جای عزیزام و مهمتر از اونا عمه رعنای ناز و خوشگلمو خالی کنم. عمه جانم کنار بچه هاش خوابیده تا توی اون دنیا هم درد بی مادری رو نکشن.

دیگه تو این صفحه از ناراحتی و غصه هام نمی نویسم.

سعی می کنم به این زندگی امیدوار بشم.

هواشونو داشته باش

                         ای خدای مهربون...

+نوشته شده در دوشنبه 1387/11/28ساعت22:37توسط سمانه اکبریان | |

با اینکه وجود خدا را احساس می کنم اما دچار سردرگمی عمیقی هستم. انگار باید بعضی چیزها تغییر کند. مثل اینکه من باید بزرگ شوم. پس خیلی هم سخت نیست فقط ای کاش کمک خدا واضحتر بود تا اینقدر تقلا نمی کردم.

                  خیلی خسته ام ای خدا جان ..

+نوشته شده در جمعه 1387/11/18ساعت11:38توسط سمانه اکبریان | |

ای خدا پس کجائی؟

دستامو به طرف تو دراز می کنم. تو که بزرگی و هیچ بنده ای رو کوچیک نمی کنی. پس چرا به دادم نمی رسی؟ کجائی؟ دارم از درد می میرم. 

ای خدا دستامو بگیر که خسته ام. از این همه نفرت و دروغ خسته ام. دستام نیاز به گرمای عشق تو داره و بس. بیا و به دادم برس از این زمونه بی رحم.

من موجود ضعیفی ام در برابر اراده تو ای خدای بزرگ. دیگه کم آوردم از این روزگار. با توام ای خدای قادر و جابر.... خودتو به من کور و کر نشون بده

                         ......ای عزیز تر از هر کس

+نوشته شده در یکشنبه 1387/11/13ساعت22:4توسط سمانه اکبریان | |

من تهیدست تر از آنم که از دست دادنی مرا بترساند.

قلبی که با درد پخته شود ...

                      ........آرام می گیرد.

+نوشته شده در جمعه 1387/11/04ساعت21:27توسط سمانه اکبریان | |