تبليغاتX
سلام

سلام

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی وخدایی ... نروم جز به همان ره که توام راه نمایی

روزای سخت برای همه هست. این روزا میان و می رن. آبدیده می شیم.

همین حالا روزای زجرآوری رو می گذرونم. شکر....

دیروز اتفاق مهمی برام افتاد. یه سفر خاص در انتظارمه. 

 خوشحالم چون خدا منو می بینه و صدامو می شنوه. اینبار خدا رو با تمام وجودم صدا زدم. جواب داد و دستای ضعیف و ناتوانم رو گرفت تا زمین نخورم. خورد نشم.

ازت ممنونم

                           ای خدای بزرگ..

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت9:30توسط سمانه اکبریان | |

همه چیز برای خوشبخت شدنش محیا بود. کمی دیر شده بود. اما زمانش رسیده بود. او در دروازه  جنهم و بهشت ایستاده بود. حالا نقطه اوج او در سرازیری زندگی بود.   

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/16ساعت17:2توسط سمانه اکبریان | |

تولُد....

         مرگ.....

 تو...

    من...

                    حالا دیگه راحتم.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/08ساعت16:17توسط سمانه اکبریان | |

ای پرنده مهاجر      سفرت سلامت اما

به کجا می ری عزیزم    قفست تموم دنیا

روی شاخه های دوری   چه خوشی داره صبوری

وقتی خورشیدی نباشه    تا همیشه سوت و کوری

می گذره روزای عمرت   توی جاده های خلوت  

تا بخوای برگردی خونه   گم می شی تو باغ غربت

واسه ما فرقی نداره    هر جا باشی شب نشینی

دل خوشیم به این که شاید   سحر و یه روز ببینی

آخرش یه روزی هجرت   در خونتو می کوبه

تازه اون لحظه می فهمی   همه آسمون دروغه 

امروز و فردا به هم گره خوردن. شاید به خاطر اینه که امروز سالگرد فوت عمه رعنا گل ست و فردا سالروز تولد من.

با همه افسوس و خاطرات و همه روزای خوب و بد این روزگار.....

تولدت مبارک سمانه...

+نوشته شده در یکشنبه 1388/04/21ساعت11:49توسط سمانه اکبریان | |

زندگی بازیچه نیست. زندگی قلمی است که با فشار دست پر رنگ می نویسد.

گاهی آنقدر کم رنگ می شود که نادیده انگاشته می شود و شاید آنقدر فشار می آوریم که می شکند.

سمانه بفهم زندگی مدارا برای داشتن آسایش است. زندگی کن چون فرصت زندگی کوتاه است.

تو کمکم کن  تا معنی تلخ و شیرین زندگی را دریابم..

                                                          خدا... 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت11:45توسط سمانه اکبریان | |

زندگی ام تغییر کرد. فقط به خاطر تو

             به خاطر لطف و مهربانی تو 

                                                       .....ای خدای من 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/31ساعت15:9توسط سمانه اکبریان | |

آنروز قرار بود از بیمارستان بیاید. مرد منتظر بود . آمد ولی بی سلام و خداحافظی رفت داخل خانه. حالا هر چند وقت یکبار مرد در خانه را می کوبد. او جوابی نمی دهد. مرد گریه می کند اما باز جوابی نمی شنود . 

 مرد با خود آرزو کرد کاش خانه پنجره ای داشت و او می توانست آن دنیا را ببیند.

+نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت12:7توسط سمانه اکبریان | |

امروز هوا طوفانی ست.

امروز من آفتابی می زنم.

امروز هوا سرد است.

امروز من تبی دارم شدید.

فردا آفتابی ست.

اما من فردا بیش از این حرف ها آفتابی خواهم ماند.

                               چون تو را دارم....

قلب و زندگی من تنها به تو تعلق دارد ای مهربانم...

                                ای خدای زیبا....

+نوشته شده در دوشنبه 1388/01/10ساعت16:34توسط سمانه اکبریان | |

در این مدت اتفاقات مختلفی افتاد تا بالاخره به امروز رسید.

 

من از امروز نماینده بیمه پارسیان شدم.

اگر دوست داشتید سر بزنید.خوشحال ميشم.

 

*بیمه پارسیان*

*نمایندگی سمانه اکبریان*

 کد ۵۱۳۸۶۰

 آدرس: خیابان ولیعصرنرسيده به چهارراه اميريه پلاك ۲۳۸

تلفن:      ۵۵۳۶۵۴۶۴

تلفكس:   ۵۵۳۷۳۱۳۵

+نوشته شده در شنبه 1387/12/10ساعت14:33توسط سمانه اکبریان | |

متاسفم از خاطره امروز

۲ سال از فوت فاطمه ومهناز عزیزم می گذره. می خواستم چیزی که تو دلم گذشته رو بنویسم اما حالا تصمیمم چیز دیگه ایه.

مهناز الگوی اخلاق و مهربونی بود. کسی که هیچ زمانی ناراحتی و غصشو به کسی نشون نمی داد.

فاطمه یه دختر پاک و دوست داشتنی که هیچ وقت دلم نمی خواست اون چهره زیبا و قامت بلندشو تو دل خاک ببینم.

اما افسوس که امروز سر مزارشون خیلی دلم گرفت.

جاشون خیلی خالیه. مخصوصا برای رضا.

 لازم بود جای عزیزام و مهمتر از اونا عمه رعنای ناز و خوشگلمو خالی کنم. عمه جانم کنار بچه هاش خوابیده تا توی اون دنیا هم درد بی مادری رو نکشن.

دیگه تو این صفحه از ناراحتی و غصه هام نمی نویسم.

سعی می کنم به این زندگی امیدوار بشم.

هواشونو داشته باش

                         ای خدای مهربون...

+نوشته شده در دوشنبه 1387/11/28ساعت22:37توسط سمانه اکبریان | |