تبليغاتX
سلام

سلام

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی وخدایی ... نروم جز به همان ره که توام راه نمایی

زندگی بازیچه نیست. زندگی قلمی است که با فشار دست پر رنگ می نویسد.

گاهی آنقدر کم رنگ می شود که نادیده انگاشته می شود و شاید آنقدر فشار می آوریم که می شکند.

سمانه بفهم زندگی مدارا برای داشتن آسایش است. زندگی کن چون فرصت زندگی کوتاه است.

تو کمکم کن  تا معنی تلخ و شیرین زندگی را دریابم..

                                                          خدا... 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت11:45توسط سمانه اکبریان | |

زندگی ام تغییر کرد. فقط به خاطر تو

             به خاطر لطف و مهربانی تو 

                                                       .....ای خدای من 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/31ساعت15:9توسط سمانه اکبریان | |

آنروز قرار بود از بیمارستان بیاید. مرد منتظر بود . آمد ولی بی سلام و خداحافظی رفت داخل خانه. حالا هر چند وقت یکبار مرد در خانه را می کوبد. او جوابی نمی دهد. مرد گریه می کند اما باز جوابی نمی شنود . 

 مرد با خود آرزو کرد کاش خانه پنجره ای داشت و او می توانست آن دنیا را ببیند.

+نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت12:7توسط سمانه اکبریان | |

امروز هوا طوفانی ست.

امروز من آفتابی می زنم.

امروز هوا سرد است.

امروز من تبی دارم شدید.

فردا آفتابی ست.

اما من فردا بیش از این حرف ها آفتابی خواهم ماند.

                               چون تو را دارم....

قلب و زندگی من تنها به تو تعلق دارد ای مهربانم...

                                ای خدای زیبا....

+نوشته شده در دوشنبه 1388/01/10ساعت16:34توسط سمانه اکبریان | |

در این مدت اتفاقات مختلفی افتاد تا بالاخره به امروز رسید.

 

من از امروز نماینده بیمه پارسیان شدم.

اگر دوست داشتید سر بزنید.خوشحال ميشم.

 

*بیمه پارسیان*

*نمایندگی سمانه اکبریان*

 کد ۵۱۳۸۶۰

 آدرس: خیابان ولیعصرنرسيده به چهارراه اميريه پلاك ۲۳۸

تلفن:      ۵۵۳۶۵۴۶۴

تلفكس:   ۵۵۳۷۳۱۳۵

+نوشته شده در شنبه 1387/12/10ساعت14:33توسط سمانه اکبریان | |

متاسفم از خاطره امروز

۲ سال از فوت فاطمه ومهناز عزیزم می گذره. می خواستم چیزی که تو دلم گذشته رو بنویسم اما حالا تصمیمم چیز دیگه ایه.

مهناز الگوی اخلاق و مهربونی بود. کسی که هیچ زمانی ناراحتی و غصشو به کسی نشون نمی داد.

فاطمه یه دختر پاک و دوست داشتنی که هیچ وقت دلم نمی خواست اون چهره زیبا و قامت بلندشو تو دل خاک ببینم.

اما افسوس که امروز سر مزارشون خیلی دلم گرفت.

جاشون خیلی خالیه. مخصوصا برای رضا.

 لازم بود جای عزیزام و مهمتر از اونا عمه رعنای ناز و خوشگلمو خالی کنم. عمه جانم کنار بچه هاش خوابیده تا توی اون دنیا هم درد بی مادری رو نکشن.

دیگه تو این صفحه از ناراحتی و غصه هام نمی نویسم.

سعی می کنم به این زندگی امیدوار بشم.

هواشونو داشته باش

                         ای خدای مهربون...

+نوشته شده در دوشنبه 1387/11/28ساعت22:37توسط سمانه اکبریان | |

با اینکه وجود خدا را احساس می کنم اما دچار سردرگمی عمیقی هستم. انگار باید بعضی چیزها تغییر کند. مثل اینکه من باید بزرگ شوم. پس خیلی هم سخت نیست فقط ای کاش کمک خدا واضحتر بود تا اینقدر تقلا نمی کردم.

                  خیلی خسته ام ای خدا جان ..

+نوشته شده در جمعه 1387/11/18ساعت11:38توسط سمانه اکبریان | |

ای خدا پس کجائی؟

دستامو به طرف تو دراز می کنم. تو که بزرگی و هیچ بنده ای رو کوچیک نمی کنی. پس چرا به دادم نمی رسی؟ کجائی؟ دارم از درد می میرم. 

ای خدا دستامو بگیر که خسته ام. از این همه نفرت و دروغ خسته ام. دستام نیاز به گرمای عشق تو داره و بس. بیا و به دادم برس از این زمونه بی رحم.

من موجود ضعیفی ام در برابر اراده تو ای خدای بزرگ. دیگه کم آوردم از این روزگار. با توام ای خدای قادر و جابر.... خودتو به من کور و کر نشون بده

                         ......ای عزیز تر از هر کس

+نوشته شده در یکشنبه 1387/11/13ساعت22:4توسط سمانه اکبریان | |

من تهیدست تر از آنم که از دست دادنی مرا بترساند.

قلبی که با درد پخته شود ...

                      ........آرام می گیرد.

+نوشته شده در جمعه 1387/11/04ساعت21:27توسط سمانه اکبریان | |

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل

               

                                  کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

+نوشته شده در جمعه 1387/10/27ساعت19:16توسط سمانه اکبریان | |