|
زندگی بازیچه نیست. زندگی قلمی است که با فشار دست پر رنگ می نویسد.
گاهی آنقدر کم رنگ می شود که نادیده انگاشته می شود و شاید آنقدر فشار می آوریم که می شکند. سمانه بفهم زندگی مدارا برای داشتن آسایش است. زندگی کن چون فرصت زندگی کوتاه است. تو کمکم کن تا معنی تلخ و شیرین زندگی را دریابم.. خدا...
زندگی ام تغییر کرد. فقط به خاطر تو
به خاطر لطف و مهربانی تو .....ای خدای من
آنروز قرار بود از بیمارستان بیاید. مرد منتظر بود . آمد ولی بی سلام و خداحافظی رفت داخل خانه. حالا هر چند وقت یکبار مرد در خانه را می کوبد. او جوابی نمی دهد. مرد گریه می کند اما باز جوابی نمی شنود . مرد با خود آرزو کرد کاش خانه پنجره ای داشت و او می توانست آن دنیا را ببیند.
امروز هوا طوفانی ست.
امروز من آفتابی می زنم. امروز هوا سرد است. امروز من تبی دارم شدید. فردا آفتابی ست. اما من فردا بیش از این حرف ها آفتابی خواهم ماند. چون تو را دارم.... قلب و زندگی من تنها به تو تعلق دارد ای مهربانم... ای خدای زیبا....
در این مدت اتفاقات مختلفی افتاد تا بالاخره به امروز رسید.
من از امروز نماینده بیمه پارسیان شدم. اگر دوست داشتید سر بزنید.خوشحال ميشم. *بیمه پارسیان* *نمایندگی سمانه اکبریان* کد ۵۱۳۸۶۰ آدرس: خیابان ولیعصرنرسيده به چهارراه اميريه پلاك ۲۳۸ تلفن: ۵۵۳۶۵۴۶۴ تلفكس: ۵۵۳۷۳۱۳۵
متاسفم از خاطره امروز
۲ سال از فوت فاطمه ومهناز عزیزم می گذره. می خواستم چیزی که تو دلم گذشته رو بنویسم اما حالا تصمیمم چیز دیگه ایه. مهناز الگوی اخلاق و مهربونی بود. کسی که هیچ زمانی ناراحتی و غصشو به کسی نشون نمی داد. فاطمه یه دختر پاک و دوست داشتنی که هیچ وقت دلم نمی خواست اون چهره زیبا و قامت بلندشو تو دل خاک ببینم. اما افسوس که امروز سر مزارشون خیلی دلم گرفت. جاشون خیلی خالیه. مخصوصا برای رضا. لازم بود جای عزیزام و مهمتر از اونا عمه رعنای ناز و خوشگلمو خالی کنم. عمه جانم کنار بچه هاش خوابیده تا توی اون دنیا هم درد بی مادری رو نکشن. دیگه تو این صفحه از ناراحتی و غصه هام نمی نویسم. سعی می کنم به این زندگی امیدوار بشم. هواشونو داشته باش ای خدای مهربون...
با اینکه وجود خدا را احساس می کنم اما دچار سردرگمی عمیقی هستم. انگار باید بعضی چیزها تغییر کند. مثل اینکه من باید بزرگ شوم. پس خیلی هم سخت نیست فقط ای کاش کمک خدا واضحتر بود تا اینقدر تقلا نمی کردم. خیلی خسته ام ای خدا جان ..
ای خدا پس کجائی؟
دستامو به طرف تو دراز می کنم. تو که بزرگی و هیچ بنده ای رو کوچیک نمی کنی. پس چرا به دادم نمی رسی؟ کجائی؟ دارم از درد می میرم. ای خدا دستامو بگیر که خسته ام. از این همه نفرت و دروغ خسته ام. دستام نیاز به گرمای عشق تو داره و بس. بیا و به دادم برس از این زمونه بی رحم. من موجود ضعیفی ام در برابر اراده تو ای خدای بزرگ. دیگه کم آوردم از این روزگار. با توام ای خدای قادر و جابر.... خودتو به من کور و کر نشون بده ......ای عزیز تر از هر کس |
About![]()
سلام واژه زیبائی مثل مادر است. فقط کافیست بی ریاو از سر مهر بیان شود. پس دوست من سلام مرا بپذیر.... Archivesخرداد 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مرداد 1386 Links
محمد عکاف |